دیگر مطمئن شدم که این موجودات لطیف و دوست داشتنی سرشار از احساس اند و بیش از همه آدم های دور و برم از نگاه و چشمان من همه چیز را می خوانند.هر چه این روزها به گلدان های کوچک پشت پنجره اتاقم آب می دهم، نوازششان می کنم، صدایشان می کنم و مواظب هستم روزها که خانه نیستم دست نوازشگر خورشید روی شانه هایشان باشد،سرحال و سرزنده نیستند این دوستان کوچک من!
دوستشان دارم وقتی لبخند می زنم ،قهقه می زنند و وقتی اشک می ریزم پژمرده می شوند.
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 2:33  توسط هدی
|
مرا در آغوش بگیر..گیسوهای من نیازمند نوازش دست های توست..مرا پناه بده..من به دنبال شانه ای برای تکیه می گردم...مرا در آغوش امن خودت قرار ده ...من به دنبال خلوتی برای دلتنگی ها و تنهایی هایم می گردم ...با دستان گرمت گونه های سرد مرا نوازش کن...اشک های مرا پاک کن..راستی خدایا می شود سرم را روی زانوهای تو بگذارم ؟ خسته ام ! دوست دارم در آغوش تو بخوابم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 10:37  توسط هدی
|
دنیای عجیبی
است سراسر تناقض..پر از تضاد و همیشه با این همه تناقض و تضاد به راه خود ادامه
داده است و هیچ کجای کارش نیز غلط از آب در نیامده..این تضادها و تناقض ها هر روز از مقابل چشمان ما می گذرند چنان به هم پیوسته که گاهی احساس نمی شوند.درست وقتی در لحظه تولد کودک زیبا
همه خانه لبریز شادی ،خنده و امید است، دخترک تنها به دور از نگاههای همه ،
بسته های قرص را یکی یکی باز می کند و با خود فکر می کند وقتی که خوابید دیگر هیچ
دغدغه ای نخواهد داشت...درست در لحظه ای که گوشه ای از این شهر یا دنیا در میان
هلهله و آواز عده ای دخترک با هزار امید و آرزو دستانش را به بازوی مرد رویاهایش
می پیچد ،در نقطه ای دیگر صدای گریه های کودک چند ماهه در میان فریاد های زن و
شوهر جوان گم می شود ،....راستی زندگی مفهوم پیچیده ای است.درست در لحظه ای که فکر
می کنی هیچ چیز در این دنیا تو را دلخوش نخواهد کرد، تنها یک نگاه از درون قاب عکس
اتاقت که با تمام وجود به تو لبخند می زند تو را همانند کش دوباره وسط معرکه زندگی
بر می گرداند..شاید زندگی بدون این سیاه و سفید ها و بالا و پایین ها و تلخ
ها و شیرینی هایش هرگز زندگی نبود.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 20:35  توسط هدی
|
ساعت نزدیک ۱۱صبح لباسهایم را پوشیدم و با شور و شوق خاصی از خانه خارج شدم ،در حالیکه شناسنامه و خودنویس سبزی را در دستم می فشردم. مدرسه کوچک نزدیک خانه هرگز جمعیتی چنین به خود ندیده بود.بر لبان همه لبخندی بود و در دستانشان قلمی که براحتی تفکر آنها را نشان می داد. مدتی در صف ایستادم و بعد با خط خوش روی کاغذ سفید مقابلم نام کسی را نوشتم که فکر می کردم اگر هیچ نکند، تحقیر و سرافکندگی را از من و سرزمینم خواهد گرفت. دوباره به کاغذ کوچک مقابلم نگاه کردم. علاوه بر یک نام هزار امید و آرزوی کوچکم را نیز درون کاغذ گذاشتم و آن را چند بار تا کردم. چشمانم را بستم و کاغذ را درون صندوق مقابلم انداختم.
* * *
یکسال گذشته است و من هنوز همه شهر را به جستجوی آن کاغذ کوچک و همه امید ها و آرزو های درون آن زیر و رو می کنم. اما اینبار برای سرنوشتم و سرزمینم خواسته های دیگری دارم که روی یک تکه کاغذ نمی گنجد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 10:55  توسط هدی
|
اردیبهشت ماه آخرین نفس های خود را به آرامی می کشد و لنگ لنگان خود را به ماه خرداد می رساند و خرداد این ماه سرنوشت ساز و پر دلهره در راه است. از خرداد پیش تا خردادی که می آید گویی هر روز یک خرداد بود. یکسال گذشته است و در این مدت روند وقایع و اتفاقات چنان شتاب داشت که گاهی رسیدن به آنها دشوار بود. وقتی نگاه می کنم آنقدر همه چیز در اطرافم با سال گذشته متفاوت است که انگار سالها یا قرن ها گذشته است. سال پیش با آغاز این ماه جوانه کوچکی در دل من و میلیون ها زن و مرد دیگر در حال ریشه دواندن بود، جوانه ای به نام امید که هنوز شکل نیافته خشکید. چه شور و غوغایی در شهر به پا بود. چه جشن شعر و امید و حرکتی در هر سو در جریان بود. جشنواره ای از رنگ ها که می رفت شهر را به تسخیر خود در آورد، دستهایی که به نشانه پیروزی به هوا بود و دل هایی که برای اندکی تنها اندکی تغییر امید وار. من و هزاران هم وطن دیگر باور داشتیم که سهم ما از دنیا این نیست. این سرزمین لایق بهترین هاست و تحقیر و تهدید حق ما نیست. رودی که به خروش در آمده بود، مرا با خود می برد به امید روزهایی بهتر از امروز و فردایی که شاید از آن ما باشد.
اما دریغ و حسرت و درد که این شکوفه های نوپای آرزو با وزش باد ویرانگر و سهمگین سیاهی به زمین ربخت و پرپر شد. امروز جای همه آن امیدها را خشم و نفرت و دردی جانکاه گرفته است که حتی نمی دانیم کی پایان خواهد یافت. بوی خرداد که به مشامم می رسد، تنها بوی خون و دود و آتش و فریاد در سرم می پیچد. دستهای سرخی که بر دیوار نقش شهادت کشید و چشمهایی که خیره به تصویر رهایی را به دنیا نشان داد. از همه آنها که سال گذشته در کنارمان بودند، عده زیادی یا سردی و تنهایی زندان را تجربه می کنند یا خاک گور را.
اما با همه این تلخی ها باز خرداد می آید. خرداد می آید و من می اندیشم یکی از این خرداد هایی که می آید، شاید برای همیشه بماند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 11:41  توسط هدی
|
اگه به چشم خودم نديده بودم باور نمي كردم. با تعجب به مسئول گزينش نگاه كردم. نامه مدير عامل را دوباره داخل زونكن گذاشت. خشمگين بودم و از ناراحتي بغض كرده بودم. به مسئول گزينش گفتم: فقط به خاطر اينكه زنم؟! يعني حاضرند يه مرد بي تجربه و تازه كارو بيارند اما منو بيرون كنند؟!اين قانون از كجا اومده؟! اونم حالا كه من دارم توي كارم پيشرفت می کنم؟! وقتي حرف مي زدم آشكارا صدام مي لرزيد.مسئول گزينش آرام گفت:دستور مدير عامله! و به امضاي پايين نامه اشاره كرد.مدير عامل جديد كه از دست نشانده هاي دولت هم هست دستور داده از به كار گيري نيروي زن جدا خودداري شود!با ناراحتي از اتاق اومدم بيرون. وقتي وسايلم رو جمع مي كردم به همكاران مرد كه تمام اين مدت پا به پاي اونها بدون هيچ تفاوتي كار كرده بودم، نگاه كردم.در تمام اين روزها يك لحظه هم احساس نكرده بودم كه تفاوتي با آنها دارم. اما اشتباه مي كردم. من زن بودم و آنها مرد.و اين بزرگترين تفاوت و عامل تبعيض ما بود.با خودم فكر مي كردم دوباره چوب زن بودنم رو مي خورم، اينبار تبعيض در اشتغال.و این یعنی محروم شدن از ساده ترین حق. اينقدر دست پاچه بودم كه كيفم خورد به تقويم روي ميز و افتاد. تقويم رو كه برداشتم چشمم به تاريخ امروز افتاد. وای! امروز 8 مارس بود.
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 12:10  توسط هدی
|
زخم كهنه اي كه بر پيكر دانشگاه وارد شده بود، و لابه لاي همه حوادث تلخ و دردآور ماههاي گذشته پنهان شده بود دوباره سر باز كرد. البته عده اي نيز به عمد خواستند كه حمله به دانشگاه زير سايه همه وحشيگري ها، تجاوزها و ستم هايي كه به ملت وارد مي شد كمرنگ شود، چنانكه شايد از يادها برود.
در اين ميان دانشگاه نجيب و غريبانه بدون هيچ حامي و فريادرسي بدون هيچ ياور و دادرسي به تنهايي به سوگ عزيزانش نشست..هيچ كس پاسخ نداد به چه دليل چنين شده بود؟چه كسي دستور داده بود؟چه كسي اجرا كرده بود؟چه كسي مقصر است؟..اما چرا اين را پاسخ دادند مثل همیشه دانشجو مقصر است.
همه آنچه كه بعد از اين حمله وحشيانه و دوباره به كوي دانشگاه در خصوص رسيدگي و بررسي و برخورد در فضاي رسانه اي جامعه منتشر شد، به هوا رفت و حتي ردي نيز از آن باقي نماند.اگر چه كسي هم انتظاري بيش از اين نداشت.
پس از آن دانشگاه تعطيل شد و وقتي كه بعد از سه ماه دانشجويان دوباره به خانه خود بازگشتند و خونشان از ديدن جاي خالي همكلاسيهايشان به غليان افتاد،چنان زنداني و تنبيه و تحقير و تبعيد و محروم از تحصيل شدند كه جاني برايشان براي انتقام نماند و اين همان بود كه مي خواستند.اما بعد از قريب 9 ماه از اين حادثه تلخ يك فيلم توانست تازگي اين زخم را عيان كند.
مطمئنم هيچ خوش خيالي اميد و باور بر اين ندارد كه اين فيلم مرهمي بر زخم كاري دانشگاه باشد اما شايد براي آنها كه نمي دانستند چه گذشت چراغي باشد براي دانستن. براي دانستن اينكه سالها وقت لازم است براي آشكار شدن همه آنچه كه بر ملت ايران رفت. .
***
همه تصاویر تلخی که از مقابل چشمانم می گذشت مثل برگه هایی از کتاب تاریخ مبارزات مردم ایران بود که در باد ورق می خورد.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 19:26  توسط هدی
|
سرم دوران دارد.هزاران حرف و تصوير و صدا در سرم دور مي زند.مثل صداي گوشخراش چنگالهايي كه به ديوار كشيده مي شود. دوست دارم به اولين و بلندترين ديواري كه مي رسم سرم را به آن بكوبم. راستي چه روزگار بدي است!روزهاي قطحي و فقدان.قحطي يك شانه كه بي دغدغه به آن تكيه كني و فقدان يك شنوا كه بي دلهره درد و دل كني. در عصر همه اين قحطي ها به سنگ سرد و خاكستري كسي پناه مي برم كه اگر بود اين روزها اينقدر تنها نبودم. پيشانيم را به سنگ مي چسبانم و آرام مي گويم كاش بودي...قطره اشكي كه از گوشه چشمانم سرازير شد، خاك سنگ را شست و با خود برد.
+
نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 9:30  توسط هدی
|
بوي رنگ تازه زير دماغم مي پيچد. كارگران مشغول رنگ كردن ديوارها و درهايند و هراز گاهي روي كاغذي مي نويسند "رنگي نشويد" و به ديوارها مي چسبانند. رنگ خاكستري چه هارموني مناسبي با فضاي سرد و بی روح دادگاه انقلاب دارد. نفس هايم به شماره مي افتد از بالا و پايين رفتن بين طبقات و اتاقها. از اتاق 7 بازپرسي به اتاق سرپرست دادسرا از آنجا به بخش ارجاعات و ...
زنان و مرداني با نگاههاي نگران و پدران و مادراني با چشمان اشكبار مرا در اين حركت و جابه جابي دراتاقها و طبقات همراهي مي كنند. آنهایی كه به دنبال تنها يك نشانه يا ردی از فرزند ،خواهر و يا برادر خويشند . به تابلوي اتاقي كه پشت درآن به انتظار نشسته ام نگاه مي كنم."شعبه امنيت". چهره تو را به ياد مي آورم. چقدر اين نام براي تو بزرگ است. با خودم فكر مي كنم چه هزينه هايي داريم مي پردازيم! مرد پشت ميز صدايم کرد. پرسید: چه نسبتي با تو دارد؟ گفتم: برادرمه. گفت: اسمش چيه؟ فكر مي كنم اين همه هزينه براي چسيت؟ گفتم: بهاء. دلم پيچ مي خورد. گفت: بهاي چي؟ سكوت كردم. جواب سوالم را پيدا كرده بودم. مرد بلندتر گفت: بهاي چي؟ آهسته گفتم:" بهاي آزادي". با عجله از اتاق خارج شدم. دلهره این چند روز و بوی رنگ کار خودش را کرد. دلم بهم خورد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 18:3  توسط هدی
|
خانه در سکوت مطلق است. تنها صدای چاقوی مامان که روی تخته کشیده می شود سکوت را می شکند. سبزی های دسته شده زیر حرکت آرام چاقوی مامان خرد می شوند و در سینی پخش می شود.آخ! می دانم چه غوغایی در سینه اش به پاست. دنبال حرفی برای گفتن می گردم اما هیچ چیز به ذهنم نمی رسد.خسته ام روحم از جسمم بیشتر. به بابا نگاه می کنم احساس می کنم پشت او خمیده تر شده. از نگاه کردن به چشمهای غمگین او چیزی گلویم را می فشارد .چه کسی می داند یک هفته تلخ و کشدار بر همه ما چگونه گذشت.سنگین و پر دلهره. تلفنم را بر می دارم. دوباره شماره تو را می گیرم. با حسی غرق لذت و انتظار. لذت دیدن تصویر تو که باگرفتن شماره ات روی صفحه نقش می بند و انتظار اینکه شاید این بار از صدای زنی که آن سوی خط می گوید "تلفن مورد نظر خاموش است"، خبری نباشد.
+
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 19:25  توسط هدی
|