وقتی مردی خسته ست، می تواند روی چمن های یک پارک دراز بکشد و در تابستان زیر سایه خنک درختی و در زمستان در نوازش گرمای بی رمق خورشید چشمانش را روی هم بگذارد.
وقتی مردی عصبانی است، می تواند در خیابان بر سر راننده اولین ماشینی که مقابلش می پیچد فریاد بزند، حتی ناسزا بگوید و تمام اقوام نسبی و سببی او را بی نصیب نگذارد.
وقتی مردی بی حوصله است، می تواند پاهایش را روی میز دراز کند و در حالی که به پشتی صندلی لم داده ، همه امور دنیا را به عضوی از بدنش حواله دهد.. و بعد بلند بگوید بی خیال!
اما وقتی زنی خسته و دلگیر و دلشکسته است در به در دنبال نزدیکترین و دنج ترین خلوت دنیا می گردد تا سرش را روی زانو هایش بگذار و آهسته و البته بی صدا اشک بریزد.
آنکه تنها یک تکه پارچه سبز در جیب یا در دست دارد یا آنکه لباس و کفش و کلاه و انواع ابزار دفاعی و نظامی در اختیار دارد؟ در علوم سیاسی این نوع نبرد اصطلاحا" جنگ نا برابر" خوانده می شود. در نبرد نا برابر انتظار پیروزی با کیست؟ حتما کسی که همه اختیارات و ابزارها را در دست دارد.
راستی آن جوان بسیجی که از صبح خروس خوان تا پاسی از شب چندین سر شکافت و دست شکاند و چندین برابر آن دختر با پسر جوان بازداشت کرد، شب که به خانه می رفت آبا احساس پیروزی داشت؟ شب که سر بر بالش می گذاشت آبا احساس یک قهرمان را داشت؟
اگر برد با کسی که دست خالیست نباشد، قطعا با طرف مقابل هم نخواهد بود. همه امکانات و نیرو های تبلیغاتی ، رسانه ها ، نهادها در مقابل جماعتی که تنها دستهایی دارند که آن را روی سر خود بگیرند در مقابل ضرباتی که فرود می آید. نیروهایی آموزش دیده و حرفه ای در مقابل جوانهایی که شاید امسال کنکوری هستند و جز فوتبال در زمینهای خاکی مدرسه چیز دیگری نمی دانند. مشتها در مقابل گلوله ها...چه منصفانه و عادلانه!
برادر بسیجی شاید در پایان تمام این تعقیب و گریز ها این تو باشی که احساس یک قهرمان را داشته باشی! شاید تو پیروز این میدان باشی! اما آنکه می هراسد من نیستم تو هستی! من با دهان خرد شده و دست شکسته و هزاران ناسزای شنیده و یک ترم معلق دانشگاه چیزی ندارم که به خاطر آن هراس داشته باشم. اما آنکه موقیعت خود را از دست رفته می بیند تو هستی آنکه منافع خود را بر باد رفته می بیند تو هستی...آنکه از وحشت و هراس روزی هزاران بار می میرد تو هستی...آنکه می بازد تو هستی. تو هم باور داری که پیروز این نبرد نا برابر من هستم.
حتما دلتنگ بودی. می دانم دلت شانه های پدر را می خواست. دلت یک آغوش امن می خواست. که این روزها نبود. راستی چقدر بزرگ شده بودی. شاید پدر تو را نشناسد. می شناسد. آخر شجاعت را از او آموخته ای.
تو سکوت نکردی. تو فریاد زدی. تو نترسیدی و صدای تو پرده های شب را درید. آه! که پدر چقدر به تو افتخار خواهد کرد. اما ...اما مادر چه تنهاست. تو تنها یادگاری و آخرین امیدش. مادر می سوزد. من هم اشک می ریزم. همه اشک می ریزند. اما تو بخند. راستی رهایی چه طعمی دارد؟
شب است. سکوت است و صدای تو دیگر نیست. سعیده به ساعتت نگاه کن. وقت فریاد است. یادت نرود امشب هم خدا را صدا بزن. اما سعیده این بار بلند و بلندتر...
مدتی ست نه دل و دماغ نوشتن دارم و نه حال و حوصله خواندن. نه روزهای پر شر و شوری و نه شبهای سوت و کوری. هر روز تصویری یا خبری یا نغمه ای هست که قلبم را فشرده کند و روحم را آزرده. و امروز حسرتم مضاعف می شود وقتی می شنوم کدکنی این مرد بزرگ شعر و ادب وطن را برای همیشه ترک گفت. آنقدر این روزها سخت می گذرد که وقتی صحبت از روزهای پر التهاب خرداد می شود فکر میکنم سالها از آن زمان گذشته است. این حال و هوای غبار آلود برای همه ما آشناست.
آنچه این روزها بر من و خیلی های دیگر می گذرد همان چیزیست که چندی پیش عده ای از پزشکان نسبت به بروز آن در جامعه هشدار داده بودند: تهدید سلامت روانی جامعه. آنها نوشته بودند که وجود جامعه سالم و پویا که در جهت رشد و ترقی سیر کند، با داشتن افرادی که روح و روان هر کدام از آنها به نوعی لطمه خورده است، بعید به نظرمی رسد. چرا که فرد سالم جامعه سالم را می سازد. و هشدار داده بودند که هر چه زودتر برای جامعه ای که در آستانه افسردگی و بیماریست، باید فکری کرد.
راست می گفتند احساس فریب خوردگی، عدم اعتماد، عدم امنیت، هراس و وحشت ، خشم فروخورده ، زخمهایی عمیق بر پیکر یک نسل، و پیکرهای نسلی بر سنگفرش هر کدام به تنهایی برای ازبین بردن سلامت روانی یک جامعه کافی ست. اما این هشدارها را آنها که باید جدی بگیرند این روزها چنان مشغول کارهای دیگرند! که فرصت شنیدن را نیز ندارند. اگر چه اگر هم داشتند چنان فرقی هم نمی کرد.
به قول مهدیه محمدی همسر درد کشیده احمد زید آبادی گویی این روزها خانه هایمان بدون دیوارست، از بس احساس امنیت از تمام روزنه های آن به بیرون پر کشیده است.
* * *
صدای داریوش را همیشه دوست دارم،مخصوصا حالا که در خانه می پیچد:
نه تیر و دشنه ، نه دار و زندون
ستاره ها رو از شب نترسون
قهرمان یک ملت شدن شاید کار ساده ای باشد، اما قهرمان ماندن بسیار دشوار است.
آقای رضازاده
پهلوان بودن تنها به زور بازو نیست.در حافظه تاریخی ملت ایران پهلوانی مرام و مسلکی دارد ستودنی و قابل تقدیر. پهلوان واقعی از مردم است و با مردم می ماند. آزادگی و آزادمردی چنان با او درآمیخته که جدایی از آن ممکن نیست.چه زود مردمی را فراموش کردید که در تمام عرصه ها، در شادی و اندوه کنارتان بودند و برای پیروزیتان فریاد زدند و برای نبودنتان اشک ریختند؟ این بود پاسخ تمام آن حمایت ها؟
جناب شریفی نیا با شما هستم.
مردم ایران زمین این روزها داغدارند و شما به جای مرهم، بر زخم آنها نمک می پاشید؟ اگرباور کنم تمام این 50 روز را در خانه خود نشسته بودید و برای حتی لحظه ای به سنگفرش خیابانهای داغ تهران نیم نگاهی هم نیانداخته باشید، باور نمی کنم وقتی شب هنگام در خانه خود با خاطری آسوده استراحت می کردید و فنجان قهوه ای نیز در دست داشتید، صدای فریادهای الله اکبر ملتی را نشنیده باشید که جز خدا کسی را برای صدا زدن ندارند. شما حتی به اندازه پگاه (آهنگرانی) که جای دختر شماست نیز جسارت ندارید، او که در تمام این روزها در کنار ملت ایستاد و فریاد زد: اینجا حقی پایمال شده. راستی بین این محمد رضا و محمد رضای استاد چه فاصله ایست!
جناب نجفی
چگونه می خواهید دوباره به چشمهای ملتی نگاه کنید که این روزها چشمی از اشک و چشم دیگری از خون دارند؟ فراموش کرده اید هر جا که نشستید و برخاستید گفتید که از ملت هستید و هر چه می کنید برای مردم است؟ مادران این سرزمین به دنبال جنازه های فرزندانشان می دوند و شما به دنبال راهی برای تضمین پروژه های هنگفت سینمایی و تلویزیونیتان هستید؟ از قانون و همکاری با دولت منتخب گفته بودید. سوال اینجاست که شما این دولت را قانونی و منتخب ملت می دانید؟ تمام این روزها که در کشور هزاران و هزاران ماده قانون نوشته و نانوشته نقض شد کجا بودید؟
جناب مظفری
آیا جز اینست که هر جایگاه و موقعیتی که داشتید به واسطه همین ملت بود؟ چشمانتان را بر ظلمی که به روشنی خورشید تابان است می بندید و مجیز شیفتگان قدرت را می گویید و خود را وارد بازی نتیجه معلومی می کنید، که چه حاصل شود؟ مردم را می خواستید که نردبان شهرت شما شوند؟ کاش خواب بودید که جای نکوهش نباشد اما افسوس که خود را به خواب زده اید. در میان این همه حمایت و تشویق و دلگرمی رنگارنگ هنرمندانی بیگانه شما که خودی هستید چنین می کنید؟ همین روزهاست که بدانید خود را به چه بهای ناچیزی فروختید.
و اما جناب قطبی
هزاران جوان این سرزمین دل و امید به شما بسته بودند. فراموش کردید با حمایتها و فشارهمین نسل بود که مسئولین دوباره دست یاری سوی شما دراز کردند؟ شاید همان جوانی که ساعتها پاسی از نیمه شب با حلقه گل انتظار آمدن شما را کشید و بعد شما را روی دوش خود نشاند و فریاد شادی برایتان سر داد، یکی از همین جوانانی باشد که دیروز کف خیابان افتاد و برای همیشه ساکت شد. برایتان فرقی نمی کند؟ باید برای همیشه بازگشت به آغوش پر درد و رنج این نسل را فراموش کنید.
آنقدر بزدل و ترسوید که اگر هم فشاری برای حضورتان در آن محفل ننگین بود، چنان کنید که به بهانه ای چنین بهایی نپردازید. وای بر شما! وای بر قهرمانی که به ملت پشت کند و وای بر آنها که ملتی با آنها قهر کند.
.............
چه روزگار عجیبی ست. کسی 20 سال سکوت می کند و نسلی جز نامی از او یا خاطره ای دور از او چیزی نمی داند، چنان می کند که حالا محبوب جوانان است و یک قهرمان و به جای "چیز" گفتن و سکوت کردن این روزها به اندازه تمام آن سالها تنها فریاد می زند و ایستاده است چرا که می داند ملتی به او تکیه کرده اند. و در سوی دیگر عده ای ایستاده اند که تا دیروز محبوب بودند و قهرمان اما امروز چنان کرده اند که منفورند و مغضوب. این روزهای تاریخی نقطه عطفی در خاطره ایران است.
من دچار خفقانم
خفقان...
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ، آی
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند
* ترانه ای از استاد شجریان
این روزها برای مردم رنجدیده عراق روزهای فراموش نشدنی است و البته برای مردم ایران نیز.
آنها امروز در خیابانها به رقص پایکوبی پرداختند و برای رهایی و استقلالی که به سختی و البته یاری دیگری بدست آمده جشن گرفتند. چشمانم بر روی چهره آفتاب سوخته مرد عراقی که در صفحه تلویزیون نقش بسته،خیره مانده است. او با تمام وجود می خندد حتی چشمانش نیز. و در عمق آن چشمان خندان نگاهی لبریز از امید به فردایی بهتر و روشن می نگرد. چشمانم به آن نگاه و لبخند خیره مانده است.شعله آهی که از درون کشیدم چنان بود که تمام وجودم را سوزاند. چیزی مانند رود از چشمه چشمانم سرازیر شد.با حسرت به لبخند او نگاه می کنم. برای خوشحالی آنها شادم چرا که آرزوی دیرینم برای کشور همسایه تحقق یافته اما....درون سینه ام را می کاوم، تمام زوایایش را به دنبال کورسویی از امید به فردایی روشن. در کشور من این روزها تنها صدای فریاد و شیون است برای دموکراسی و آزادی برباد رفته و البته برای فرزندان ازدست رفته.
آقای اح م د ی ن ژ ا د
سلام
امیدوارم حال شما و خانواده محترم همگی خوب باشد و سفر روسیه به شما خوش گذشته باشد.
راستی چه خبر؟مسافرت خوش گذشت؟ آقای پوتین و عیال محترمشان چطور بودند؟ شنیده بودم برای دست بوسی با یک دسته گل و یک جعبه شیرینی خدمت رسیده بودید.حتما کلی هم سوغاتی برای ملت همراه خود آورده اید.غرض از نوشتن نامه این بود که مدتی بود از شما بی خبربودم. دور گذشته که رای کمتری آورده بودید بیشتر شما را می دیدیم. در واقع صبح تا شب چشمانمان به دیدن چهره نورانی! شما منور می شد، اما از وقتی تمام معیارهای جهانی را شکسته و با قدرت تمام 24 میلیون رای آورده اید شما را اصلا زیارت نکرده ایم. به جز آن روز در میدان ولیعصر که البته چهره تان مثل همیشه نبود. شما که اینقدر رای آورده اید چرا مثل شاگرد تنبلی بودید که بیست گرفته است اما خودش می داند که این نمره او نیست؟!!
بگذریم اگر حال ما را جویا باشید باید بگوییم که ملالی نیست جز دوری شما. همه ملت خوب وخوش و سلامت هستند و همه امور مثل همیشه خوب پیش می رود و هیچ مشکلی نیست. فقط نسل جوان این روزها بر سر این دوراهی هستند که درتابستان اوقات فراغت خود را چگونه سپری کنند کلاس یوگا یا کلاس تنیس؟
شما که سفر رفته بودید مردم از خبر شنیدن پیروزی شما که مثل مشت محکمی بر دهان ملت! نه ببخشید بر دهان یاوه گویان و ابرقدرتهای جهان بود چنان به وجد آمدند که به خیابانها آمدند و به شادی پرداختند و مرتب به جان شما و خانواده و تمام آبا واجدادتان دعا کردند. و از آنجایی که همه مسئولان و مقامات و صدا وسیمای عزیزتر از جان! ازهمه آحاد ملت به خاطر حضورشان و خلق این حماسه بزرگ تشکر کردند وقتی مردم به خیابانها رفتند بر سر آنها گل ریختند و اینگونه از ملت قدردانی کردند( البته تعداد محدودی از گلها با گلدان بود که وقتی بر سر مردم ریخت کمی دردشان آمد!!!)
آقای ا ح م د ی ن ژ ا د
خدا خیرتان بدهد! این طرحهای اقتصادی شما همگی یکی یکی درهفته گذشته نتیجه داد و کار وکاسبی خیلی از مشاغل حسابی رونق گرفت. مثلا تولیدی های پارچه سبزرنگ، مانتو و روسری فروشی ها البته در طیف رنگ سبز، صافکاری و تعمیر اتومبیل، شیشه برها، شمع فروشی ها، کلیه بیمارستانها و درمانگاهها و داروخانه ها بخصوص در بخش فروش ماسک، کلیه پزشکان اعصاب و روان و روانشناسان، دور از جان شما! مرده شور خانه ها و کلیه مشاغل مربوط به بخش آخرت، اخیرا بادکنک فروشها هم به این اصناف اضافه شده و البته نصابها را نباید از یاد برد... این تنها نمونه ای از مشاغلی بود که من اطلاع داشتم حتما بقیه هم به همین منوال هستند.
تازه سرانه ورزش و پیاده روی شهروندان تهرانی در دو هفته گذشته رکورد زده است و این هم از دستاورهای فرهنگی شماست.دستتان درد نکند.
یادم رفت بگویم هفته پیش که شما نبودید و مسافرت تشریف داشتید این خدمتگزاران شریف انتظامی و امنیتی حسابی ما را خجالت زده کردند. آنها که همش به فکر تامین امنیت و حفظ جان ما هستند شبانه روز و بی وقفه در خبابانها حضور داشتند تانگذارند کوچکترین خاری در پای ملت برود! خدا خیرشان بدهد آنقدر به فکر سلامتی ما بودند که در مواردی حتی موبایلها را از ما می گرفتند، با این اعتقاد که امواج این تلفنهای همراه برای قلب و مغز ما ضرر دارد! و حتی اگر در مواردی احیانا دور از جان شما کسی ناگهانی وهمین طور الکی!به زمین می افتاد و می مرد، برای رعایت حال خانواده داغدارخودشان همه کارهای مربوط به کفن و دفن را به عهده می گرفتند و حتی برای جلوگیری از ناراحتی خانواده ها جای آنها را هم پنهان می کردند.البته صحبت از خدمات این زحمتکشان بسیار است که الان فرصت آن نیست.
اما هر چه بگویم که این دو هفته چقدر به ما خوش گذشته و ما از زندگی لذت برده ایم کم گفته ام. فقط نمی دانم چرا این روزها همه ملت اینقدرخسته اند و همه دلشان می خواهد بخوابند و البته وقتی بیدار می شوند ببیند هر چه گذشته خواب بوده؟!
دیگر بیشتر از این مزاحم شما نمی شوم.به خانواده و همین طور فاطمه خانم همسر دوست نزدیکتان سلام مخصوص برسانید. راستی سوغاتی ما فراموشتان نشود.
خدانگهدار
نفرین و لعنت خدا بر من و تویی که درگذر از این روزها و در پس این سرکوبها که دوباره به خلوت خود می خزیم چنان غرق روزمرگی ها شویم و چنان زندگی مشغولمان کند که کم کم فراموشمان شود که روزی از این روزها کسانی در کنار ما بودند که فریاد زدند و در پای این فریادشان با خون خود امضایی گذاشتند ابدی.
لعنت و نفرین خدا بر من و تویی که از یاد ببریم ندا و همه نداهای آزادی دیگر را.....
اگر همه انسانهای دنیا نیز از یاد ببرند من آخرین نگاه معصومانه "ندا" را هرگز و هرگز از خاطر نخواهم برد.